لوگوی دوزلی بوک
کتاب من کی ام
 راز موجود عجیب ، شناخت خود

راز موجود عجیب ، شناخت خود

مژگان مشتاق

بعدازظهر یک روز گرم تابستانی، سیاوش آرام و ساکت روی پله‌ های ایوان خانه‌ مادربزرگ نشسته بود و به خاک ‌بازی گنجشک ‌های کوچک در باغچه نگاه می ‌کرد. او آن قدر در فکر بود که متوجه آمدن مادربزرگ و ستاره نشد. مادربزرگ دستی به شانه سیاوش زد و گفت: «پسرم، چرا اینقدر ناراحتی؟» سیاوش نگاهی به او کرد و با ناراحتی جواب داد: «چیزی نیست؛ فقط از دست خودم عصبانی هستم چون نمی ‌توانم خیلی از کارها را انجام دهم...

خانه
سبد خرید ( ۰ )
داستان ها
دوزلی بوک چیست؟
شرایط خرید
تخفیف ها
تماس با ما
مجله دوزلی بوک
پرسش های متداول
گردونه شانس