لوگوی دوزلی بوک
بنر دفاتر
 جشن سیب و مسابقه ی بزرگ ، سازگاری با خود و دیگران

جشن سیب و مسابقه ی بزرگ ، سازگاری با خود و دیگران

مژگان مشتاق

روز از نیمه گذشته بود. سیاوش و ستاره همراه مادربزرگ در اتوبوس نشسته بودند و از مدرسه به خانه بر می‌ گشتند. سیاوش پکر بود و کمتر حرف می‌ زد اما ستاره که روی پای مادربزرگ نشسته بود به مردم و مغازه‌ ها نگاه می‌ کرد و مدام سوال می‌ پرسید. اتوبوس در اغلب ایستگاه‌ ها زمان زیادی می‌ ایستاد تا مسافرها را پیاده یا سوار کند. در یکی از ایستگاه‌ ها پیرزنی از پله‌ های اتوبوس بالا آمد. نگاهی به سیاوش کرد و گفت: «مادر جان، می‌ شود جایت را به من بدهی؟

خانه
سبد خرید ( ۰ )
داستان ها
دوزلی بوک چیست؟
شرایط خرید
تخفیف ها
تماس با ما
مجله دوزلی بوک
پرسش های متداول
گردونه شانس